ماجراهای نسیم و خودش

یه استراحت اجباری ی......

چند روزی میشه که رفتم یه ویروسی رو که عامله مریضیه بغلش کردم آوردم پیش خودم نگهش داشتم... بهش چایی میدم...غذا میدم....گردش میبرمش....با خودم میخوابونمش... بدترم میشه تازه...آخه یه کلمه هم اصن ازش نپرسیدم که چیه حالا .چی کار داری؟ اومدی پیشم ولم نمیکنی... ولی انگار اون کار نداره با من من کار دارم باهاش....میگه خب داری استراحت میکنی دیگه...مگه نه؟منو میخواستی انگار.... که..... (حالا بریم پایین بقیشو میگم)

گاهی اوقات لازمه آدم یه کم با خودش باشه... یه کم منشو محکم بغل کنه و ببوسه... بشینن کنار هم ...دوتایی با هم چایی بخورن......با هم حرف بزنن....با هم برن گردش..... .ببینه منش چی میگه. میگه: تو چه قدر منو دوست داری؟ چه قدر با منی؟ چه قدر منو میخوای؟  بسه یه کمی بشین سرجات... بیا بشین کنار من یه کمی و ببین من چی میخوام.... بیا با هم باشیم اصن... ما که همدیگرو دوست داریم....بیا به حرف هم گوش بدیم.... لازمه آدم گاهی خودشو بغل کنه و باهاش بخوابه.....( حالا سوالم از خودم اینه که باید با ویروس بشینم سرجام؟؟؟) ...باز خودم جواب میده یه کمی گیج میزنی عزیزم خوب میشی.نیشخندخندهمژهبغل

پ.ن .. شده تاحالا  یه جایی ،یه حرفی ،یه چیزی، ببینین، بشنوین یا.... بعد ییهو میخ کوب بشین و ...مثلا بگین من تو این 25 سال چه کردم؟؟؟؟؟؟؟؟پ.ن 2...  من خودمو میخوام. خود خود واقعیمو .همون من که اصله وجودمه.

 

 

 

 

/ 13 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد حامد

عشق یعنی زخمه ای از تیشه و سازی ز سنگ . . .

مهربانی

سلام ﻣﺮﺩﯼ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺍﺳﺘﯿﻮجابز،ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ ﺣﻀﻮﺭﯼ ﺷﻐﻠﯽ، ﺑﻪ ﺷﺮﮐﺘﯽ ﺭﻓﺖ. ﻣﺪﯾﺮ ﺷﺮﮐﺖ، ﯾﮏ ﻭﺭﻗﻪ ﮐﺎﻏﺬ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺟﻠﻮﯼ ﺍﺳﺘﯿﻮ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ. ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ، ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺳﻮﺍﻝ ﭘﺎﺳﺦ ﺑﺪﻫﺪ. ﺳﻮﺍﻝ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ: ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺷﺐ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺳﺮﺩ ﻭ ﻃﻮﻓﺎﻧﻰ ، ﺩﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺍﻯ ﺧﻠﻮﺕ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﻰ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ ، ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﺪ ﮐﻪ ﺳﻪ ﻧﻔﺮ ﺩﺭ ﺍﯾﺴﺘﮕﺎﻩ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ، ﺑﻪ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ، ﺍﯾﻦ ﭘﺎ ﻭ ﺁﻥ ﭘﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺑﺎﺩ ﻭ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻭ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﭼﺸﻢ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﮐﻤﮏ ﻫﺴﺘﻨﺪ. ﯾﮑﻰ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻫﺎ ﭘﯿﺮ ﺯﻥ ﺑﯿﻤﺎﺭﻯ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﮐﻤﮑﻰ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺸﻮﺩ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺎ ﺩﺭ ﺍﯾﺴﺘﮕﺎﻩ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﻏﺰﻝ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﻰ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ. ﺩﻭﻣﯿﻦ ﻧﻔﺮ، ﺻﻤﯿﻤﻰ ﺗﺮﯾﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﻤﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﺣﺘﻰ ﯾﮏ ﺑﺎﺭﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖﻭﻧﻔﺮ ﺳﻮﻡ، ﻋﺸﻖ ﺷﻤﺎﺳﺖ! ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺩﺭﻭﯼ ﺷﻤﺎ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻟﻰ ﺩﺍﺭﺩ. ﺷﻤﺎ ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺳﻪ ﻧﻔﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﯾﮏ ﺭﺍ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﻰ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﭘﯿﺮﺯﻥ؟ دوستتون؟ عشقتون؟ ﺟﻮﺍﺑﻰ ﮐﻪ ﺍﺳﺘﯿﻮ ﻧﻮﺷﺖ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪ ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﺻﺪﻫﺎ ﻣﺘﻘﺎﺿﻰ، ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﺷﺮﮐﺖ ﺩﺭ ﺁﯾﺪ. ﭘﺎﺳﺦ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ: ﻣﻦ ﺳﻮﺋﯿﭻ ﻣﺎﺷﯿﻨﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺩﻫﻢ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺻﻤﯿﻤﯽ ﺍﻡ ﺗﺎ ﭘﯿﺮ ﺯﻥ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮﺳﺎﻧﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻋﺸﻘﻢ ﺩﺭ ﺍﯾﺴﺘﮕاه منتظرمیمانم شایداتوبوس آمد...

محمد حامد

دنیا، سوت پایان را بزن! صداقتِ من حریفِ دروغ این زمانه نمی شود.

انسان

سلام..کجای ..خوبی عزیز[قلب]

مهربانی

سلام زینب جان شرمنده ایم که بهای حسینی شدن ما بی حسین شدن تو بود و شرمنده تر آنکه تو بی حسین شدی و ما حسینی نشدیم

تا من

خیلی نیستی ... دیگه اینهمه ؟!! شوخی کردم. هرجا هستی خوب و خوش باشی و کامیاب، رفیق .

مهربانی

سلام هر وقت غصه دار شدیم، براي خودمان و براي همه مؤمنین و مؤمنات از زنده ها و مرده ها و آنهایی که بعدا خواهند آمد، استغفار کنیم. غصه‌دار که می‌شویم، گویا بدنمان چین می‌خورد و استغفار که می‌کنیم، این چین ها باز می شود.

ماکه همیشه به یاد رفقامون هستیم، چون زیاد نیستن از یادهم نمیرن ... ولی خیلی نبودن هم خیلی خوب نیست ها، بعضی وقتا بیا یه حاضر بزن برو . آفرین به رفیقتم سلام برسون . امیدوارم جفتتون خوب و خوش و سرحال باشید یا اگه نیستید زودی سرحال بشید ...