بدون عنوان

راستش هم دلم میخواد بنویسم هم نمیخواد. یه زمانی اینجا رونق داشت. یه دوستایی بودن  که دیگه یا ننوشتن یا وبشونو جمع کردن. 

این روزا بیشتر دلم میخواد تنها باشم. تنهایی بین یه عالمه آدم سخته. تو محل کار وختی یه ساعتی تو حس و خال خودمم همکارم فکر میکنه نسبت به اون یه حس بدی دارم که باهاش حرف نمیزنم.

سخته وختی ذهنت مثل یه دیگ در باز باشه که همه ی خودتو توی اون ببینی و حالا بخوای جمع و جورش کنی. سخته وختی خودت جلوی چشم خودت باشی و بخوای هدایت و هندلش کنی. ندیدن و فرار کردن همیشه واسه آدم خیلی راحته.

+یه عالمه کار وعلاقه ی عقب افتاده دارم که دنبال انجام دادنشونم.

اول از همه میخوام شنامو تکمیل کنم.

حالا هرکس میرسه میگه ایشالا عروس بشی.ایشالا عروسی خودت. میرم عروسی میگن.میرم مهمونی میگن.سبزانشاالله یه بخت خوب باز بشه برات. امااان ازین حرف مردم.بدم میاد ازین حرفا. این آدمایی که مدام میگن الهی عروس بشی هیچ وخت خودشون مطمئنم راه و رسم عاشقی و عشق وزریدنو بلد نیستن که چه بسا به جای حرفاشون بخوان به آدم یاد هم بدن.

همیشه اعتقادم این بوده که هر زمان آدم از درون آماده بشه واسه ازدواج و عشق ورزیدن ازدواج میکنه. اونم نه این عشقای پوچ.

دلم برای یه نفر خیلی تنگ شده.اونیکه تو خنده هام  تو گریه هام تو عصبانیتام باهام بود و هرچی پاچشو گرفتم باز ایستادگی کردو ادامه داد. آخه من از اخلاق سگیم هرکس و دوست دارم پاچشو میگیرم اول. از هرکسم که خوشم نمیاد یا غرور سگیم میزنه بالا و بهش محل نمیذارم یا طوری باهاش برخورد میکنم که دیگه راشو بکشه بره و هیچی نگه. اونم سعی داره کمکم کنه از این اخلاق سگی خلاص شم. درمانگرو استادمو میگم که کارش روانکاویه.

/ 2 نظر / 47 بازدید
انسان

[قهقهه]ننه ایشالله یک بخت خوب بیاد سراغت[قهقهه] تو وبلاگ هم بهت گفتیم[نیشخند]

انسان

سلااااااااااااااام..[هورا][گل][گل][گل]