درد دل

بعد از چند وخت اومدم.....

دنیای جالبیه اینجا... دنیای دوست داشتنی...دنیای فراغت...دنیای بدون قیدوبند...بدون ترس.... دنیای خاطرات....

 

دلم بدجوری گرفته. بالا اوردن زخم کهنه ای که برمیگرده به سالهااا قبل تو این روزای شلوغ هم ،هم داره اذیتم میکنه،هم خوشحالم از آگاهی نسبت بهش و فرایندی که داره اتفاق میفته. روزایی که من به خاطر دختر بودنم باید از بابا یه کمی فاصله میگرفتم.چون بزرگتر شده بودم.دیگه نمیتونستم بشینم تو بغلش. دیگه نمیتونستم از سروکولش برم بالا و بپرم پایین. دیگه به من به دید جنسی نگاه میشد.چون دختر بودم باید دامن کوتاه خوشگلمو پام نمیکردم. دیگه وختی میپوشیدمش کسی نمیگفت چه قدر خوشگله.پاهای یه دختر بچه ی کوچولو که اصلن تحریک کننده نبود. دیگه باید با پسرخالم که همبازیه همیشه ی بچگیام بود و خیلی همدیگرو دوست داشتیم تو عالم بچگی بازی نمیکردم. کنارش نمینشستم.باید مسخره بازی در نمیوردیم و با هم بلند بلند علکی نمیخندیدیم.(الان وختی منو با یه شرمی که دیگران بهمون تزریق کردن صدا میکنه، وختی میبینم از هم خجالت میکشیم علکی، یه آن تو فکر فرو میرم و  میگم چرا؟ چزا ما که سالها با هم همبازی بودیم باید از هم خجالت بکشیم؟ مگه چه اتفاق بدی افتاد؟!! چوابش اینه: هیچی. فقط این شرمو دیگران تزریق کردن صرفا به خاطر اینکه سنمون بیشتر شده بود!!! به من میگه نسیم خانوم.. هم خندم میگیره هم همون فکرا میاد تو ذهنم.تو دلم میگم آخه تو اگه منو نسیم هم صدا کنی هیچ اتفاقی نمیفته.! من حس جنسی ای بهت ندارم.وختی هم که باهاش راحت حرف میزنم چند کلمه تو جمع، تو چشماش هم یه شرم میبینم هم یه برق. و بعدش که سریع میره گوشیشو میگیره دستش.حالا هم رفته بینیشو عمل کرده.یادمه اون موقع ها چه ذوقی میکرد وختی برای من یه کاری انجام میداد یا یه خوراکی میخرید.چه قدر با هم مسابقه های علکی میذاشتیم.مثلا مسابقه میذاشتیم که زمان بگیریم ببینیم کی بیشتر میتونه بیشتر نفسشو حبس کنه...)

خیلی بده...این روزا خیلی بده وختی با یه نفر راحت حرف میزنم و راحت نگاه میکنم تو چشماش، بعدش ببینم قرمز شده، رو پیشونیش عرق نشسته و شیطون شده. من هیچ کاری تو اون موقعیت نمیتونم انجام بدم به جز اینکه به روی خودم نیارم.که اگه به روی خودم بیارم ظرف بعدا از چشم من نبینه.خیلی بده که من چون یه خانومم اگه با یه مرد ایرانی راحت حرف بزنم بعدش فکر میکنه من نسبت بهش حسی دارم. آخه آقاجون من نسبت به تو هیچ حس جنسی ای ندارم.چرا سریع فکر میکنی خبریه و بعدش نسبتش میدی به من؟؟ یه روزی که یه نفر رو هم راحت باهاش حرف میزدم برگشت به من گفت من مرد آرزوهای تو نیستم!!!!! 

این بده که من به خاطر دختر بودنم اگه راحت باشم و دخترونگی کنم تحریک کننده تلقی بشم تو این جامعه...

یکی از چیزایی که میتونه حال منو خوب کنه گوش کردن به صدای دلنشین پیانوست. امشب بعد از مدتها اتفاقی رفتم تو وبلاگ یکی از دوستان وبلاگی( همیشه برای دلسرد شدن زوده) و با ضدای پیانوی وبلاگش یک دفعه دلم خواست بنویسم. اومدم شروع کردن به نوشتن. اون دوست وبلاگی که خیلی وخته بهش سر نزده بودم اسم وبلاگش چه قدر جالبه. انرژی میده به آدم.قلب

متنی که از ابتدا شروع کردم به نوشتنش فکر میکنم انقدر برام دردآور هست که یهو وسطش پریدم رو یه موضوع دیگه.الان توجهمو جلب کرد.حالا  تا بعد که دوباره بهش بپردازم برم ببینم چه خبره تو این دنیا..

/ 5 نظر / 28 بازدید
مهشيد

سلام وبلاگ شما را ديدم قالب ومطالب قشنگي داشت براي افزايش بازديد وبلاگت مي توني به آدرس زير ثبتش کني تا منم بتونم هر روز بهت سر بزنم محلي که وبلاگتو ثبت مي کني بزرگترين دايرکتوري وبلاگ نويسان است و فوق العاده پر بازديد.

راستش ... نظرم نمیاد . حتی نمیتونم بگم متأسفم بابت این موضوع ... ولی ، یعنی تو با هرکی راحت صحبت میکنی اینجوری میشه ؟ مگه راحت صحبت کردنت چجوریه ؟ مگه چجوری دخترونگی میکنی؟ مطمعنی تو جوامع دیگه دخترونگی کردنت همینجوری تلقی نمیشه ؟ نمدونم ... چی بگم والا، هنوز با خط اول کامنتم موافقترم .

انسان

سلام..رسیدن بخیر...دختر نازم چه جالب حرف تموم خانم را نوشتی....برای همینه دخترها دوست ندارند بزرگ شدن را...اما پسرها آرزو بزرگ شدن دارند...تازه دختر گلم زمان شما باز بهتر از زمان ماست...مابه راحتی هم نمیتونستیم بخندیم...یا اگر دوتا خانم حرف میزدندما نمیتونستیم کنارشون باشیم...حالا حساب کن چی بوده... من دوست دارم خانمها آزاد باشند...خانمها اگر ازدواج کرده باشند جز شوهرشون کاه بار کسی نمیکنند...این اشتباه محض است اگر باکسی حرف زدی یعنی احساس داری....خدایا دیدها را مثبت کن..خدایا پاکی را در فکر همه جا بده.. نسیم جون عالی نوشتی عالی